|
|
|
|
|
۵ بخش پنجم از خاطرات بازجویی
همین که اومدیم از جلویشون رد بشیم یکدفعه
یه سرباز آمریکایی سفید پوست و چاق اومد جلو
و با صدایی نسبتا بلند گفت:stop.
برای ملاحظه به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت توسط سرگردان
|
|
||
|
|
|
|
|
۴
بخش چهارم از خاطرات بازجویی بعدش وارد قسمت بعدی شدیم. یه خانم آمریکایی
بود که مسئول انگشت نگاری بود. از اینجا به بعد
همه نظامی ها پشت یک لپ تاپ نشسته بودند.
برای ملاحظه به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت توسط سرگردان
|
|
||
|
|
|
|
|
۳
بخش سوم از خاطرات بازجویی
از نظامی آمریکایی پرسیدم: شما ایرانی هستید؟
مارتین جواب داد:
نه. ولی افتخار می کنم ایرانی باشم.
البته به غیر از آخوند.
تو دلم گفتم: معلومه که آمریکایی ها دل پری
از روحانیت دارن.
برای ملاحظه به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت توسط سرگردان
|
|
||
|
|
|
|
|
۲
دوتا سرباز آمریکایی با لباس فرم ارتش آمریکا روی
صندلی نشسته بودند. روی دوش هرکدومشون یک
تفنگ مشکی فوق العاده عجیب و غریب بود که دو تا
لوله داشت. یکی نازک و دیگری بسیار کلفت که احتمالا
نارنجک انداز بود.
به علاوه برروی پاهایشون هم یک کلت بود و بی سیم هم بر روی یقه پیراهنشان نصب
شده بود. پوتیناشون هم بدجوری توی چشم بود. هیکل
تقریبا گنده ایی داشتند. روی بازوی هرکدام هم آرم USA به چشم می خورد...
... یک نفر با لباس فرم ارتش آمریکا درب کانتینر رو
باز کرد و اسم تک تک مان را روان و با لهجه کاملا
فارسی صدا کرد...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت توسط سرگردان
|
|
||
|
|
|
|
|
۱
درست از لب مرز ایران شروع شد. همون جایی که افسر پلیس مرزبانی ایران
به بروبچ ما تذکر داد که:
آمریکایی های اونور مرز هستند،
حواستون رو جمع کنید…. و من هم قصد دارم تمام اتفاقات باجویی آمریکایی ها
از زوّار امام حسین (ع) که خودم هم در بین آنها بودم
را بازگو کنم.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت توسط سرگردان
|
|
||